کنون دیریست که مرگ لورکا افسانه شده است؛ افسانهای که آدمی را بیش از آن که افسرده سازد، افسون میکند. و شاید بهراستی این افسونِ افسانهی مرگ لورکاست که ما را بهدنیای رازگونهی افسانههای شعر او میکشاند و نه برعکس ادامه
دخیل یک عمربه پای من نشستی بس نیست باعشق من ازدرون شکستی بس نیست بابوســـــه دخیــل بستــــه بودی به لبم ای زائـــرتشنه ،لب پرستی بس نیست شعری از:(سعیدمرادی) پری دکمــــه هــای خستــــه ی پیراهنت را باز کن تـا کمـــی عطــــرت بپیچد با تنـــت اعجاز کن روبروی صــورتــت هستم پـــــری قصــه هـــــا عطـــــر لب های تــــرت را با لبم دمساز کن بوسه های مملو از شادی به لب هایم نشــان یک دریچــــــــه از تنـــــت تا بوسه گاهم باز کن باکمــــــــنددست هایـــــــت دوردستـــــانم بپیچ ذره ای از عشقبـــــــازی را به مـن ابـــــراز کن عشــــق دارددرزمین از جـن و ادم مـی کشد ای پـــــری: از قتلـــــگــاه ذهــن مـن پرواز کن سعیدمرادی سعیدمرادی سعیدمرادی سعیدمرادی حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزلسرایی است اما شعر سپید هم میسرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد. اگر اشتباه نکنم این کتاب یادنامهای برای اخوان بود؟ یکی ازشعرهای زیبای منزوی : ز باغ پیرهنت چون دریچه ها وا شد بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد رها زسلطه ی پاییز در بهار اتاق گلی به نام تو در بازوان من وا شد به دیدن تو همه ذره های من شد چشم و چشم ها همه سر تا به پا تماشا شد تمام منظره پوشیده از تو شد یعنی جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه به نام تو که در آمیختم گوارا شد فرشته ها تو و من را به نشان دادند میان زهره و ماه از تو گفتگو ها شد تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت که گل در آینه از دیدنش شکوفا شد شتاب خواستنت اینچنین که می بالد به دوری تو مگر می شود شکیبا شد؟ امیدوار نبودم دوباره از دل تو که مهرابن بشود با دل من ،اما شد دوباره طوطیک شوکرانی شعرم به خنده خنده ی شیرین تو شکرخا شد قرار نامه ی وصل من و تو بود آنکه به روی شانه ی من با لب تو امضا شد شادروان حسین منزوی پشت دیواره سد پشت دیواره ی سد ماند به رویا نرسید ماهی کوچک این رود به دریا نرسید باله را بال خودش کرد که بااحساسش از سر سد بپرد ، باز به بالا نرسید مثل این است که حسرت به دلش می ماند چون که در تور من افتاد به دریا نرسید گیرم این رود به دریا برسد... بی ماهی حکم زیبا شدن عشق به اجرا نرسید بین عاشق شدن و مرگ پلی می بندم قسمت حرف من این بار به حاشا نرسید سعید مرادی
قله های آرزو وقتی به روی شانـــــــه هایم جا گرفتی با بوســـــه از لب های مـن امضاگرفتی در راه دریــــــــا بودی امـــــا از مسیـرت برگشتـــی و در رودخانــــــه جا گرفتی در قلب من جاری شدی یکبار دیگــــر از قلـــــــــه هـــــای آرزویــــم پا گرفتی مرداب دل محتـــــاج یک جرئه نفس بود مثل حبــــــاب از عمـــق دل بالا گرفتی پیش از تو آیین هــــوس بـــازی به پا بود دل را به شــــرط عشق از دنیا گرفتی سعید مرادی قبل از هر چیز سلام می دانم که ادبیات ایران دستخوش نابهنجاری هاییست که آن را به بیراهه می برد امیدوارم که بتوانیم با نمایش آثار بزرگان شعر و داستان ایران و جهان راهی هموار را به جوانان با استعدادو قلم به دست این سرزمین نشان دهیم وحالا (فردریک گارسیا لوراکا)اعجوبه ی شعر اسپانیا و جهان شاعری با اشعار فرا وطنی آثار لورکا فدریکو گارسیا لورکا درخشانترین چهرهی شعر اسپانیا و در همان حال یکی از نامدارترین شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پرمایهی او، که از زندهگی ِ پُرشور و مرگ جنایت بارش نیز به همان اندازه آب میخورد.
لورکا هرگز یک شاعر سیاسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانیا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشیستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذیر می کرد. و بی گمان چنین بود که در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا - در نیمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجیعترین صورتی تیر باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آید یا گورش شناخته شود.
ــ تو چه میفروشی ــ من آب دریاها را ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت ــ آب دریاها را ــ آب دریاها را من ــ دل من و این تلخی بینهایت ــ آب دریاها دریا خندید برای کونجیتا گارسیالورکا ماه به آهنگر خانه میآید ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه! ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه! ــ راحتم بگذار. □ طبل ِ جلگه را کوبان کولیان ــ مفرغ و رویا ــ در آهنگرخانه، گرد بر گرد ِ سندان فاضل نظری زندگینامه: فاضل نظری متولد سال 58 است . تحصیلات اولیه خود را در شهر خوانسار گذرانده است. نظری دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی است و تا به حال علاوه بر چندین مجموعه شعری که منتشر کرده ، مسئولیت هایی هم در حوزه شعر فارسی داشته است. مشاور علمی جشنواره بین المللی شعر فجر شاید مهمترین این مسئولیت ها باشد.تا کنون از این شاعر جوان اما با تجربه کشورمان سه مجموعه شعر « اقلیت » ، « گریه های امپراطور » و « آن ها » توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده که هر کدام از این مجموعه ها به دلیل استقبال چندین بار تجدید چاپ شده اند. مجموعه های شعری او توسط سوره مهر در یک بسته بندی مجزا تحت عنوان « سه گانه شعری فاضل نظری » ارائه شده است. نظری علاوه بر ریاست حوزه هنری استان تهران ، عضو شورای عالی شعر مرکز موسیقی و سرود نیز هست و در دانشگاه نیز تدریس می کند. او هم اکنون ریاست حوزه هنری استان تهران رابرعهده دارد. کتاب اقلیت و گریه های امپراتور در سال ٨٨ به عنوان کتاب سال برگزیده شد. روانی و تازگی اشعار نظری او را به بزرگترین شاعر حال حاضر ایران تبدیل کرده است از باغ میبرند چراغانی ات کنند پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
زندگی
او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعهشناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو وتلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر پورنادر شروع به فعالیت کرد.
چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سالهای پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد میشود.
همایون شجریان از غزل وی در آلبوم باستاره ها استفاده کردهاست.
آثار
* با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲.
* این ترک پارسیگوی (بررسی شعر شهریار).
* از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سرودهشده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷.
* با سیاوش از آتش.
* ازترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶.
* از کهربا و کافور.
* با عشق تاب میآورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲.
* به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید).
* این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک.
* از خاموشیها و فراموشیها.
* حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزلهای سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹.
* مجموعه کامل اشعار:انتشارات اشنا 1388
* حیدر بابا- ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار».گفتگو با مفتون امینی به بهانه سالروز درگذشت حسین منزوی
امسال ششمین سال درگذشت حسین منزوی است؛ غزلسرایی که در دوران رکود و افول شعر سنتی و یکهتازی شاعران نوپرداز به غزل معاصر آبرو و حیاتی دوباره بخشید و آن را به اوج رساند، آن هم در دهه ۴۰ و ۵۰؛ درست روزگاری که نوپردازان با مضمونها و شعارهای تند و تیز سیاسی و اجتماعی میدان شعر و مخاطب را در دست گرفته بودند. در چنین روزگاری منزوی به میدان غزل آمد و عاشقانههایش را سرود و سرود: عشق گاهی زندگیساز است و گاهی زندگیسوز / تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد... .
به بهانه سالروز درگذشت حسین منزوی به سراغ مفتون امینی رفتیم؛ یکی از همراهان و دوستان قدیمی منزوی و البته از شاعران و پیشکسوتان ادبیات معاصر که به مانند خود منزوی آذریزبان است و پیشینه غزلسرایی هم دارد، اگرچه مفتون را امروز به نام شاعری نوپرداز میشناسند و میشناسیم.
مفتون امینی همچنین بر دیوان اشعار ترکی منزوی مقدمهای نوشته است و پس از درگذشت منزوی هم یکی از بهترین سوگسرودهها غزلی بود که مفتون امینی در یاد دوست و شاعر روزهای دور و دیرش سرود.
آقای مفتون اگر موافقید گفتگو را با یک خاطره آغاز کنیم، آن هم خاطرهای مشترک از شما و منزوی.
ـ یک خاطرهای من با حسین منزوی دارم که در کتاب «باغ بیبرگی» مفصل نوشته شده است.

ـ بله، باغ بیبرگی یادنامهای مفصل بود برای زندهیاد مهدی اخوان ثالث، اما ارتباطش به منزوی در این است که روزی آقای عبدالله صمدیان که از دوستان و شاعران خوشذوق کشورمان است به همراه منزوی آمدند و گفتند که میخواهیم برویم دیدن اخوان. فکر میکنم اواخر دهه ۶۰ بود یعنی اواخر عمر اخوان. در آن موقع او در تهران و خیابان زرتشت ساکن بود. رفتیم و تا دیرهنگام و نیمههای شب پیش اخوان بودیم و یکی از بهیادماندنیترین شبهای زندگی من بود. هم شعرهای تازه و خوبی خواندیم و شنیدیم و هم اخوان بسیار سرحال بود و به شیوه و سبک خراسانی برایمان تقلیدهای فراوان کرد، اما یادم هست که درباره شعرهای منزوی هم بسیار سخن گفت و تجلیل کرد.
فکر میکنید غزل منزوی چه ویژگیهایی دارد که شخصی مثل اخوان یا خود شما که شاعری نوپرداز هستید اینچنین از خواندن و شنیدن آن لذت میبرید؟
ـ در جایی یکی از دوستان گفته بود که هوشنگ ابتهاج پلی زد، منوچهر نیستانی بالای آن رفت و حسین منزوی از بالای آن پل عبور کرد. واقعیت این است که غزل حسین منزوی بینظیر است، تازگی و طراوتی دارد که کمتر غزلسرایی بویژه در دوران معاصر چنین ویژگیهایی دارد. باور من این است که شعر منزوی در راس هرم ادبیات معاصر قرار دارد و نوآوریهای او در غزل بیبدیل است. غزل او به تمام معنا نوست و در عین این تازگی و نوآوری متعهد به سنت است، یعنی از قواعد و ظرفیتهای سنتی شعر بیشترین استفاده را میکند، اما انحراف بیجا هم ندارد و اوج لازم را هم دارد. البته این استفادهای که گفتم منزوی از پیشینیان میکند به مفهوم تقلید نیست؛ او از کسی تقلید نکرده است، شاید یک یا دو غزلش شبیه کسی باشد، اما برآیند غزلش صدا و فرمی مستقل دارد.
البته جناب ابتهاج و منوچهر نیستانی هم آثار و بویژه غزلهای فاخر و ارزشمندی دارند.
ـ باور من این است که شعر منزوی در راس هرم ادبیات معاصر قرار دارد و نوآوریهای او در غزل بیبدیل است. غزل او به تمام معنا نوست و در عین این تازگی و نوآوری انحراف هم نداردبله، به این اسامی میتوان چهرههایی مثل سیمین بهبهانی یا محمدعلی بهمنی را هم اضافه کرد، اما فکر میکنم بسامد کارهای منزوی در مقایسه با این عزیزان بالاتر است. به عبارتی در کمیت شعر و مجموعههای منتشر شده مانند «از شکر تا شوکران»، «حنجره زخمی تغزل»، «از ترمه و تغزل»، «با عشق در حوالی فاجعه» و «از خاموشیها و فراموشیها» و... حسین آثاری میآفریند که قابل مقایسه با دیگران نیست.
اگر اشتباه نکنم شما مقدمهای بر دیوان اشعار ترکی حسین منزوی نوشتهاید آثار آذری او را چگونه ارزیابی میکنید؟
ـ شعر ترکی گفتن و خوب هم گفتن واقعا دشوار است و کسانی که مقیم تهران هستند معمولا در شعر ترکی گفتن کمتر موفق میشوند. فکر میکنم مهمترین مولفهای که در موفقیت یک اثر آذری نقش دارد این است که شاعر باید در موطن خودش زندگی کند. مرحوم صلاحی هم شعر ترکی دارد، اما آن پختگی لازم را ندارد؛ شعر ترکی منزوی هم اینگونه است. ببینید، شاعر باید ساکن روستا و شهر ترکزبان باشد، با اهل محل گفتگو کند و دائما اصطلاحات پنهان و فراموش شده زبان را به صورت روزمره بیان کند تا به اصطلاح درونی شود. حتی شاید به شوخی شبیه باشد، اما واقعا آب و هوای محل هم در شعر شاعر آذریزبان تاثیر دارد. در مجموع باید گفت شعرهای ترکی او توفیق شعرهای فارسیاش را به دست نیاورد.
فکر میکنم حسین منزوی در مقایسه با بزرگی و درخشش آثارش و آنچه که به تاریخ ادبیات معاصر افزوده و هدیه داده است خیلی مظلوم واقع شده است، نظر شما چیست؟
ـ روزی که او از میان ما رفت من تهران بودم. اتفاقا بیمارستان قلب رجایی نزدیک منزل بود و من به بیمارستان رفتم و هنوز کسی نیامده بود و در آن موقع واقعا احساس کردم منزوی واقعا منزوی بود، منزوی زندگی کرد و منزوی هم رفت، اما باید بپذیریم که مرگ برای حسین منزوی واقعا و عمیقا به معنای پایان نبود و نیست و به تعبیری شاید مرگش آغازی برای درخشش و خروج منزوی از انزوا بود و تا تاریخ ادامه دارد شور غزلهای او هم ادامه خواهد داشت، همان طور که خودش سرود: شاعر تو را زین خیل بیدردان کسی نشناخت/ تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت / هرکس رسید، از عشق ورزیدن به انسان گفت/ اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت... .
مصاحبه : جامجم آنلاین
به سال ۱۸۹۹ در فونته واکه روس ــ دشت حاصلخیز غرناطه ــ در چندکیلومتری ِ شمال شرقی ِ شهر گرانادا به جهان آمد. در خانوادهیی که پدر، روستایی ِ مرفهی بود و مادر، زنی متشخص و درس خوانده. تا چهارسالهگی رنجور و بیمار بود، نمیتوانست راه برود و به بازیهای کودکانه رغبتی نشان نمیداد اما به شنیدن افسانهها و قصههایی که خدمتکاران وروستاییان میگفتند و ترانههایی که کولیان میخواندند شوقی عجیبداشت. این افسانهها و ترانهها را عمیقاً به خاطر میسپرد، آنها را با تخیل نیرومند خویش بازسازی میکرد و بعدها به گرتهی آنها نمایش وارههایی میساخت و در دستگاه خیمه شب بازی ِ خود که از شهر گرانادا خریده بود برای اهل خانه اجرا میکرد.
عشق آتشین لورکا به هنر نمایش هرگز در او کاستی نپذیرفت و همین عشق سرشار بود که او را علیرغم عمر بسیار کوتاهش به خلق نمایشنامههای جاویدانی چون عروسی ِ خون، یرما، خانهی برناردا آلبا و زن پتیارهی پینهدوز رهنمون شد که باری شگفتانگیز از سنتهای اسپانیا و شعر پُر توش و توان لورکا را یک جا بر دوش میبرد.
![]()
هفتادمین سالمرگ فدریکو گارسیا لورکا
کنون دیریست که مرگ لورکا افسانه شده است؛ افسانهای که آدمی را بیش از آن که افسرده سازد، افسون میکند. و شاید بهراستی این افسونِ افسانهی مرگ لورکاست که ما را بهدنیای رازگونهی افسانههای شعر او میکشاند و نه برعکس ادامه
شعرها
ترانهی آب دریا
دریا خندید
در دور دست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
دختر غمگین سینه عریان؟
میفروشم، آقا.
چی داری؟
دارم، آقا.
ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟
گریه میکنم، آقا.
سرچشمهاش کجاست؟
سخت تلخ است، آقا.
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
ترانهی ماه، ماه
با پاچین ِ سنبلالطیباش.
بچه در او خیره مانده
نگاهش میکند، نگاهش میکند.
در نسیمی که میوزد
ماه دستهایش را حرکت میدهد
و پستانهای سفید ِ سفت ِ فلزیش را
هوس انگیز و پاک، عریان میکند.
کولیها اگر سر رسند
از دلات
انگشتر و سینهریز میسازند.
ــ بچه، بگذار برقصم.
تا سوارها بیایند
تو بر سندان خفتهای
چشمهای کوچکت را بستهای.
صدای پای اسب میآید.
سفیدی ِ آهاریام را مچاله میکنی.
سوار، نزدیک میشود.
و در آهنگرخانهی خاموش
بچه، چشمهای کوچکش را بسته.
از جانب زیتون زارها
پیش میآیند
بر گردهی اسبهای خویش،
گردنها بلند برافراخته
و نگاهها همه خواب آلود.
چه خوش میخواند از فراز درختش،
چه خوش میخواند شبگیر!
و بر آسمان، ماه میگذرد;
ماه، همراه کودکی
دستش در دست.
کولیان به نومیدی گریانند.
و نسیم
که بیدار است، هشیار است.
و نسیم
که به هوشیاری بیدار است.

بهانه
تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
جواهرخانه
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
| Design By : Pichak |